تبليغاتX
آيا تنها خدا برای بنده اش كافی نيست؟

آيا تنها خدا برای بنده اش كافی نيست؟
قالب وبلاگ
یا رفیق

وقتی دختر بچه بودیم یه عروسک انتخاب می کردیم و مامانش میشدیم . حمومش میبردیم . موهاشو شونه میزدیم ،لباساشو تمیز می کردیم، واسه بابایی که هیچ وقت از سر کار بر نمی گشت! غذا درست می کردیم ،بهش غذا میدادیم،دعواش می کردیم که چرا سر غذا خوردن شیطنت می کنه و غذا نمی خوره ،می بردیمش گردش، روپامون می ذاشتیم و واسش لالایی می خوندیم ، وقتی می خوابید روش پتو می ذاشتیم که سردش نشه سرما بخوره، پیشونیش و بوس میدایدم و تو خواب کلی نازش می کردیم و قربون صدقش می رفتیم .مریض که می شد کلی نگرانش می شدیم .

بزرگ تر که شدیم مامان شیک تری شدیم کفش پاشنه دار مامانو می پوشیدیم. بعضی وقتهام یه چادر سرمون می کردیم و ترق تروق راه می رفتیم و هی از این ور چادر و جمع کن و از اون ور زمین بخور و بلند شو که چی؟ که بچمونو کلاس ببریم.

اصن همه عشقمون از بچگی این بود که مامان بشیم. انگاری عشق مامان شدن از بچگی تو خون ماست .نه اصن همه عشقمون از بچگی این بود که یکی باشه که دوستش داشته باشم

بذار یه جور دیگه برات بگم انگاری عشق( به کسره روی (ی) ) به عشق ورزیدن و دوست داشتن تو ذره، ذره سلول های ماست.

این که یکی باشه که حتی اگه بد اخلاق بود ، حتی اگه نگفت دوستت داره، حتی اگه هیچ وقت دوستت نداشت ، حتی با این که میدونی قرار نیست پیش تو بمونه ،تو دوستش داشته باشی.یه عشق عجیب یه عشق ورزیدن و محبت کردن . حالا اون یکی شوهر، فرزند، برادر،خواهر، مادر یا پدرت می تونن باشن . تو واسه تک تکشون  یه نوع عشق ورزیدن داری .

 متین بعضی وقتها حرف های قشنگی میزنه با این که این روزها حال دلش خوب نیست ،خیلی وقت پیش ها گفته بود خدا زن ها رو از مرحله عقل عبور داد و به عشق رسوند . جایی که هیچ مردی نرفته .

بذار دل خوش کنند که ما تکیمون به اوناست، بذار خیال کنند اونا مرد خونن، بذار فک کنند بزرگ اونانند.بزار فک کنن این ماییم که به اونا نیاز داریم . اصن بزار یه عدشون فک کنند ما عقب افتاده ایم . تعارف که نداریم یه عدشون ته ذهنشون هنوز زن رو زن ...بذار نگم .اینطوری بهتره .

اما فقط منو تو و خدا می دونیم که چه نیروی عجیبی خدا تو وجودمون قرار داده .یه جور دوست داشتن خدایی.

اصن بذار بقیش بین خودمو و خودت و خودش بمونه . یه چیزهایی شیرینیش به نگفتنشه

 

دنیا پر از این مجنون های خیالی است . مجنون هایی که جنونشان به ثانیه ای نمی کشد

مجنون بهانه است ....بهانه ای برای سوختن... بهانه ای برای همیشه شعله ور ماندن ... مجنون نه هیزم است نه آتش.... مجنون تنها آتش بیار معرکه است....مجنون رفتنی است...

می دانم گاهی وقتهااز این همیشه سوختن خسته می شوی... میدانم گاهی وقتها که رمقی نیست می خواهی خاکسترباشی ... اما همیشه مجنونی می آید .

وتو لیلی بمان ... بمان  اما نه برای مجنون ... بمان و بسوز که خدا سوختنت را دوست دارد.

 

پی نوشت: عنوان پست تقلیدی از م. ص .و بدون اجازه هست .(شکلک وقتی عنوان کم میاریم همینه میشه دیگه )

[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 15:28 ] [ یار خدا ] [ ]
یا رفیق

نمی دونم برای چندمین بار اما بازم از بین کتابهای قفسه روی ماه خداوند رو ببوس رو می خونم . هر بار با یونس پرا از تردید می شم و با علیرضا به یقین می رسم

"هستی خداوند ربطی به ایمان تو نداره اما حس کردن این هستی رابطه ی مستقیم با ایمان تو داره "

"خداوند آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خدای موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشد البته که از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوی تره، اما حتی چنین خداوندی هم در برار خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه. "(روی ماه خداوند رو ببوس)

بالاخره بارید، از صبح دل دل می کرد و اسه باریدن ...پنجره رو باز می کنم باد و بارون می خوره به صورتم . بعد از یه هفته ی سخت و پر استرس دلم دنبال یه حس خوبم ... یه چیز که ارومم کنه

دلم می خواد کارو تعطیل کنم و با این همه فرشته که می بارن ببارم . .. دلم می خواد لای برونت گم بشم ...

ببار که بغضم ترکید تو سینه

ببار که اشکا مو کسی نبینه

هندزفری رو تو گوشم میذارم و رادیو رو روشن می کنم ... کاش فرشید منافی نرفته بود ...رادیو رو خاموش می کنم .

 دلم شور دایی رو میزنه ... شور اون خانمه که قلبشو باید عمل می کردن ... شور اون بچه سه ساله که تومور مغزی داشت.... دلم  شور گلوریا ها رو میزنه... دلم...

وقتی درمانگر تویی قلبم آروم تر میشه ...

دوباره رادیو رو روشن می کنم صدای وحید جلیلونده

اسم خدا نشانه ست...

شعر اصفهانی

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من ... از تو به تو نزدیک تر من

مهدی رستمی و حرفهای خوبش

آیه 7 سوره بلد

ایحیسب ان لم یره احد (آیا می پندارد کسی او را نمی بیند؟)

 

بعد نوشت: شکرت خدا . شکرت . شکرت . شکرت . می دونم الان از شدت تشکر باید تا اخر عمر نوکرت باشم . بوس بوس


موضوعات مرتبط: دلنوشته
برچسب‌ها: دعا کنید
[ جمعه 1391/02/15 ] [ 11:4 ] [ یار خدا ] [ ]

یا رفیق

فاطمه خلاصه شد در فاطمیه و یاد کردنش پایان میابد تا میلاد او یا فاطمیه ی دیگر . حتمن هم اگر مشکلی پیدا کردم فاطمه را جز آنان قرار خواهم داد که اشفعی لنا عند لله باشند . همین... این همه شده است شناخت من ....چه می گویم کدام شناخت . یاد کردن من از بهانه پیدایش هستی... دلیل خلقت من و ما.... همان که خدا بخاطرش زمین و آسمان و بر و بحر را آفرید .

همین بس است دیگر. مرا چه به شناخت فاطمه ؟ اصلن من کجا و فاطمه کجا ؟ من که نمی توانم قطره ای ازآنچه فاطمه بود بشوم چرا باید بخواهم بشناسمش؟ چه دلیلی بهتر از این. مرا همین شناخت بس که محبینش از اتش محفوظ می مانند .من هم که حتمن از محبینش هستم!!!!!! چیزهای بیشتری هم بلدم ها ... همان چیزهایی که باعث می شود گریه کنم و اشک بریزم . . همین اشک هایی که سندیت محب بودنم می شود در قیامت.

در و دیوار و آتش و گریه های همیشگی و داعیه فدک !!! روضه هایی که نخوانده حفظ و از برم .

کافیست همین ها برای نجاتم از تمامی گناهان . غیبت کردم ...تهمت زدم... دروغ گفتم... دل شکستم...ربا خوردم.... حق کشی کردم... چه باک تو را بنشین گریه کن فاطمه تو را شفاعت خواهد کرد .

فاطمه که خود پیغمبر به او فرمود فاطمه کار کن که من فردا هیچ کار نمی توانم برای تو بکنم.

شرم دارم که بگویم یا الله بحق فاطمه....شرم دارم از شما ،بانوی دلتنگیم . همدم سه ساله ام .... مقصود دهه های کسای من .... من می خواهم، شما هم بخواهید ... یاریم کنید مقصود انا هدیناه سبیلا تا از شاکران گردم

                                                    **************

دلم گرفته است از این نشناختن ها ، از این پارتی های گریه ، ازاین مجالس تهی از شناخت،  روضه هایی که بعضی وقت ها... شرم دارم حتی از گفتنش ... چه برسد کسی که خود را روضه خوان حضرت می داند میآید و هی می گوید .. لا اله الا الله...

بعد هم یوسفش را دعوتش می کنیم که بیا ما برای مادرتان مجلس گرفته ایم ....بیا و مهر تایید بگذار ، بیا و اجر گریه هایمان را بده ...

بعد هم می رویم پی زندگیمان ...

همین می شود دختر امروز در به د ر دنبال الگو می گردد ، وقتی ما فاطمه را نمی شناسانیم و نمی شناسانندش ، کسانی می آیند و الگوهای دلفریب و دلربا معرفی می کنند .اصلن تقصیر از من همه ی تقصیر ها به گردن من جوان که نرفتم به دنبال شناخت ، اما آیا کسی هم بود که بخواهد راه این شناخت را به من نشان دهد ؟

                                                   *************

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه؛ یعنی، خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

حمید رضا برقعی


برچسب‌ها: فاطمه فاطمه است
[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 10:23 ] [ یار خدا ] [ ]

یا رفیق

ملت می رفتن تماشای اونایی که تو آب می افتادن . متین می گفت.تو کاسپین یه چیزایی آوردن که سوارش میشی می بردت هوا! آخرالزمون که میگن همینه ها! ملتم در به در دنیال هیجان سی تومن پول میدن میرن هوا! بعدش شانس باهاشون یار باشه موقع فرود تو دریا نیفتن.همون موقع ها داشته به حضرت مرم فکر می کرده . به ایمانش . باید دختر باشی تا بفهمی بچه دار شدن یعنی چی !!!!!! فک کن بچه دار بشی بعد بهت بگه بچتو بردار برو تو شهر . یه لحظه فک کن !

می تونی ! فکرشو بکن می گه با بچت برو شهر! متوجه عمق فاجعه هستی !

بهاره که باشی هزار و یک جور فکر میاد تو مخت ..یعنی چی؟ من بی گناه... پاک... دست نامحرمم بهم نخورده با بچه برم تو شهر ... چی راجع به من فک می کنن؟ کی فک می کنه من بی گناهم ؟... وای فلانی وای بساری.... نه محاله !. حالا طلبکارم میشم، که چی ؟ منی که بنده خوبت بودم ، منی که ال بودم ،منی که بل بودم ،منی که نماز خوندم منی که دعا خوندم ... حالا هر کار نکرده و کردتو منتش می کنی سر خدا انگاری که خدا محتاجه یا خدا گفتنت بود... بعد شروع می کنم به گله و شکایت که آی حق من این نبود و چرا من ؟ چی گناهی به درگاهت کردم و برو تا آخر. بعدشم بچه رو ول می کردم می رفتم شهر یا فرار می کردم می رفتم .

اما حضرت مریم که باشه می گه چشم . بی چون و چرا ... یه سوال، مگه حضرت مریم می دونست قراره حضرت عیسی به حرف بیاد؟

جوابش مسلمه که نه . اما قبول می کنه بزنه به دل خطر.. قبول می کنه دست به کاری بزنه که تهش معلوم نیست چی میشه

اما یه چیزی داشت به اسم ایمان به خداش ... چیزی که من ادعامه دارم اما واقعیت ... پس به خودم میگم زر مفت نزن بهار

فقط یه لحظه خودتو بذاز جای مریم ...

*****************

یه سوال دیگه کسی می دونه چطور میشه یه نورو یه روح بزرگو به پهنای هستی پشت یه در جا داد؟ اصن مگه میشه ؟

پس چرا ما هر سال همین کارو می کنیم ؟

 

شکر نوشت :شکرت به خاطر متین و همه دوستای خوبی که دادی

[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 14:18 ] [ یار خدا ] [ ]

یا رفیق

مهربان خوش قامتم

صبور بی قرارم

دلگیرم

حق میدهی مهربانترینم؟

حق میدهی گله کنم از دنیایی که به جرم خوب بودن تو را مواخذه می کنند ! از مردمانی که پاکیت را ساده لوحی می پندارند !  و عجیب است برایشان که  نخواهی سرشان را کلاه بگذاری و احساساتشان را به بازی بگیر !

حق میدهی دیگر...

                           ***************************************

گاهی وقت ها نا امید می شوم ... نا امید. شیطان در گوشم زمزمه می کند که دوستم نداری.هزار دلیل می آورد...دعاهای بی استجابتم را به رخم می کشد و من قد علم می کنم که مگر می شود . نه .... دور شو... هی سنگ می زنم ... هی تبر دست می گیرم.... هی یوسف می شوم ... هی ...

اما سر هزار و یکمی کم می آورم... شاید هم خسته می شوم .....دستم  دراز می کند ومن ...

و صدایی انگار از آن دور دست ها از آن سوی دهلیز های دلم می شنوم ...

فانی قریب...

[ شنبه 1391/01/26 ] [ 18:49 ] [ یار خدا ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

منم که گام میزنم همیشه در مسیر تو
بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو
برچسب‌ ها
<-TagName-> (<-TagCount->)
امکانات وب